تبليغاتX
(سکوت)SOKOOT

(سکوت)SOKOOT

بی همگان ...


در ابتدا از دوست خوبم (علی)تشــــــکر می کنم که این شعر زیبا رو تو وبلاگش (بی عنوان)گذاشته و من خوندم و لذت بردم. آنقدر کیف کردم که حیف دیدم تو وبلاگ خودم نباشه.



بي همگان چه خسته ام

بي تو ولي شكسته ام

عزم سفر نموده ام

با چمدان بسته ام

مژده بده اي دلكم

راه نجات جسته ام

مي روم از ديار او

پاي تو را نبسته ام

دل به كسي نمي دهم

تازه ز بند رسته ام

اين همه وعده مي دهم

بر دل نا خجسته ام

تا بپذيرد كه دگر

دست ز عشق شسته ام

بعد توهمي كه من

مهر ز تو گسسته ام

گاه سفر رسيد و بر

خاك سيه نشسته‌ام


                                         (محمد تقی اشرفی)


+ نوشته شده در  88/12/03ساعت   توسط   | 

بوف‌كور _ صادق هدايت

رمان بوف‌كور ، نوشته صادق هدايت

براي دانلــــــــــود اينجـــــــــــــا را كليك كنيد


+ نوشته شده در  88/09/21ساعت   توسط   | 

تاريكخانه _ صادق هدايت

داستان تاريكخـــــــــــــــانه از مجموعه سگ ولگـــــرد اثر صادق هدايت

براي دانلود اينجـــــــــــــــا كليك كنيد

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت   توسط   | 

سه قطره خون_صادق هدايت

داستان سه قطره خون از كتاب سه قطره خون اثر صادق هدايت

براي دانلود اينجــــا را كليك كنيد

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت   توسط   | 

بر سرمای درون


بر سرمای درون

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

                        زنده ياد احمد شاملو


+ نوشته شده در  88/08/25ساعت   توسط   | 

زنده بگور _ صادق هدايت

زنده بگور _ صادق هدايت

داستان زنده بگور از مجموعه داستان زنده بگور يكي از بهترين داستانهاي نويسنده صاحب سبك  ، صادق هدايت است كه از برجسته ترين نويسندگان معاصر مي باشد.

براي دستيابي و دانلود اين داستان زيبا ، اينجـــــــا را كليك كنيد.



+ نوشته شده در  88/08/20ساعت   توسط   | 

نوشته‌هاي پراكنده(كريستين بوبن)


براي آنكه كمي ، حتي اگر شده كمي زندگي كرد ، دو تولد لازم است .
تولد جسم و سپس تولد روح .
هردو تولد مانند كَنده شدن هستند .
تولد اول بدن را به اين دنيا مي‌افكند و تولد دوم روح را به آسمان مي‌فرستد .
تولد دوم من زماني بود كه تو را ديدم ...

                        كريستين بوبن


+ نوشته شده در  88/08/20ساعت   توسط   | 

شعري از كودك سياه پوست



این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.



وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟


+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط   | 

خلاقیت در طراحی گرافیک




خلاقیت در طراحی گرافیک


                            لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرماييد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط   | 

طراح گرافیست کیست؟

طراح گرافیست کیست؟

طراح گرافیست هنرمندی بود که برای انجام بصری سفارشی مشخص، ابتدا سعی می کرد شناخت مناسبی از موضوع سفارش به دست بیاورد، سپس بسته به توانایی های ذهنی خود و یا با مشورت همکاران دیگری که احتمال داشت وجود داشته باشند، به ایده ای در مورد سفارش دست پیدا کند...

                              لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرماييد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/17ساعت   توسط   | 

ارزش ...


ارزش يک خواهر را،
 از کسي بپرس
که آن را ندارد.

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
 

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.


ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 To realize
The value of four years:
Ask a graduate.


ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

 To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.


ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.


ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..


ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.


ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.


ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.


ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.

 
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:
Lose one


+ نوشته شده در  88/08/09ساعت   توسط   | 

بودن



بودن


گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!



                                      زنده‌ياد احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط   | 

بر سنگفرش



بر سنگفرش


یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))


                               زنده‌ياد احمد شاملو




+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط   | 

سخناني از نادرشاه افشار



سخناني از نادرشاه افشار


میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند

 

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

 

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

 

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

 

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

 

هر سربازی که بر زمین می افتد و روحش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …

 

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

 

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

 

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

 

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

 

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

 

گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

 

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .


 

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط   | 

مرد ، چاه و ...



روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد ...

یک كشيش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند

 یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت

 یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است

 یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد...




+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط   | 

میلاد امام رضا(ع)

 

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک ولایت حضرت امام رضا (ع) بر تمام عاشقان مبارک باد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط   | 

ويليام شكسپير



ويليام شكسپير

(تولد : 23 آوريل 1563

مرگ :23 آوريل 1616)


لطفاً به ادامه مطلب مراجعه فرماييد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط   | 

برتولت برشت



سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند



اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


                                    برتولت برشت



+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط   | 

شهيد مرتضي آويني



 زندگی زیباست اما ...

اما شهادت از آن زیباتر است ،

زندگی زیباست

سلامت تن زیباست ، اما پرنده عشق ، تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند . 

و مگر نه آنکه گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند ؟

 ومگر نه آنکه از پسر آدم ، عهد ازلی ستانده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد ؟

و مگر نه آنکه خانه تن ، راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود ؟

و مگر این عاشق بی قرار را بر سفینه سرگردان آسمانی ، که کره زمین باشد ، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده اند ؟

و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمانی نباشد ، جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید ؟

پس اگر مقصد را نه اینجا ، در زمین این سقفهای دل تنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز می شوند نمی توان جست ، بهتر آنکه پرونده روح دل را قفس نبیند .

پس اگر مقصود پرواز است ، قفس ویران بهتر . پرستوی که مقصد را در کوچ می بیند ، از ویرانی لانه اش نمی هراسد .

 "شهید سید مرتضی آوینی"


+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط   | 

مرغ افسانه

 

 

 

مرغ افسانه

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
مرغ افسانه از آن بیرون پرید
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود
 بیراهه فضا راپیمود
 چرخی زد
 و کنار مردابی به زمین نشست
تپشهایش با مرداب آمیخت
مرداب کم کم زیبا شد
 گیاهی در آن رویید
 گیاهی تاریک و زیبا
مرغ افسانه سینه خود را شکافت
تهی درونش شبیه گیاهی بود
 شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند
وجودش تلخ شد
خلوت شفافش کدر شده بود
چرا آمد ؟
از روی زمین پر کشید
بیراهه ای را پیمود
 و از پنجره ای به درون رفت
مرد آنجا بود
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد
سینه او را شکافت
و به درون رفت
او از شکاف سینه اش نگریست
درونش تاریک و زیبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت
 شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند
در فضا به پرواز درآمد
و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت
مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود
وزشی بر تار و پودش گذشت
گیاهی در خلوت درونش رویید
 از شکاف سینه اش سر بیرون کشید
و برگهایش را در ته آسمان گم کرد
زندگی اش در رگهای گیاه بالا می رفت
اوجی صدایش می زد
گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند
بالهایش را گشود
 و خود را به بیراهه فضا سپرد
گنبدی زیر نگاهش جان گرفت
چرخی زد
 و از در معبد به درون رفت
فضا با روشنی بیرنگی پر بود
برابر محراب
وهمی نوسان یافت
از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود
 و همه رویا هایش در محرابی خاموش شده بود
خودش رادر مرز یک رویا دید
به خاک افتاد
لحظه ای در فراموشی ریخت
سر بر داشت
محراب زیبا شده بود
پرتویی در مرمر محراب دید
 تاریک و زیبا
ناشناسی خود را آشفته دید
چرا آمد ؟
بالهایش را گشود
 و محراب را در خاموشی معبد رها کرد
زن در جاده ای می رفت
پیامی در سر راهش بود
مرغی بر فراز سرش فرود آمد
زن میان دو رویا عریان شد
مرغ افسانه سینه او را شکافت
و به درون رفت
زن در فضا به پرواز درآمد
مرد دراتاقش بود
 انتظاری دررگهایش صدا می کرد
و چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا
به روح خطا شباهت داشت
 مرد به چشمانش نگریست
همه خوابهایش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید
و نگاهش به سایه آنها افتاد
گفتی سایه پرده توری بود
 که روی وجودش افتاده بود
چرا آمد ؟
بالهایش را گشود
 و اتاق را در بهت یک رویا گم کرد
مردتنها بود
 تصویری به دیوار اتاقش می کشید
 وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود
 وزشی ناپیدا می گذشت
تصویر کم کم زیبا می شد
و بر نوسان دردنکی پایان می داد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالی دید
و خودش را در جای دیگر یافت
ایا تصویر
دامی نبود
که همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود ؟
چرا آمد ؟
بالهایش را گشود
و اتاق را در خنده تصویر از یاد برد
مرد در بستر خود خوابیده بود
 وجودش به مردابی شباهت داشت
درختی در چشمانش روییده بود
 و شاخ و برگش فضا را پر می کرد
رگهای درخت
از زندگی گمشده ای پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شکاف سینه اش به درون نگریست
تهی درونش شبیه درختی بود
شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند
بالهایش را گشود
و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت
درختی میان دو لحظه می پژمرد
تاقی به آستانه خود می رسید
مرغی بیراهه فضا را می پیمود
 و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود 
 

                                          زنده ياد سهراب سپهري

 

 

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت   توسط   | 

تنهایی ماه

 

 

 

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
 دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پره
غوکها در مرداب
همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
در تمام طول تاریکی
 ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
                                  

                                                 زنده یاد فروغ فرخزاد

 

 

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط   | 

بیکرانه

 

 

بیکرانه

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

                               زنده یاد حسین پناهی

 

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط   | 

زمستان

 

 

 زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

                         زنده یاد مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط   | 

فریاد و دیگر هیچ

 

 

 

فریاد و دیگر هیچ

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

                   زنده یاد احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط   | 

مه

 

 

 

مه

بیابان را، سراسر، مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه ، عرق می ریزدش آهسته
از هر بند .
***
" بیابان را سراسر مه گرفته است . {می گوید به خود عابر }
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 "- بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند "
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق میریزدش
آهسته از هر بند...

                    زنده  یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط   | 

زندگی نامه صادق هدایت

 

 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/25ساعت   توسط   | 

تا روز ظهور



بغض غريبي در گلويم تار مي‌زند

قلبي رميده در سينه‌ام زار مي‌زند


با هر صدايي كه از نينوا مي‌شنوم

اشكم حسين را با نام تو را فرياد مي‌زند


هر روز اذان جمعه من سماء مي‌كنم

شبها ميان نماز تو را من دعا  مي‌كنم


با اين دل شكسته تو را من صدا مي‌زنم

تا روز ظهورت خورشيد را نگاه مي‌كنم



+ نوشته شده در  88/07/24ساعت   توسط   | 

ترانه هاي ميهن تلخ



كلمات بي نوا

غرقه عشق و عميق دوباره مي آرد

پرندگاني كه بالهاي خود را باز مي‌آفرينند

                        به نغمه سرايي مي پردازند

وكلماتي كه نهان ميكنند

                        كلمات آزاديست

بالهاي آنان شمشير‌هايي است كه باد را از هم مي‌درد

...

 

                  ترانه هاي ميهن تلخ – ترجمه زنده‌ ياد احمد شاملو



+ نوشته شده در  88/07/16ساعت   توسط   | 

به تو نگاه ميكنم



به تو نگاه ميكنم

وچشم از هم مي ‌گشايم

شايد لحظه اي از تاريكي هايم را به خاك بسپارم

 

به تو نگاه ميكنم

وچشم از هم مي ‌گشايم

آنكس كه سايه اي ندارد بي هيچ خورشبدي

 

به تو نگاه ميكنم

شايد خود را بر آن افكنم

                        بي هيچ نوري

                                    سايه اي

                                                درختي

                                                           بادي ...


به تو نگاه ميكنم كه خود را ويران سازم

            بي آنكه خواسته باشم ، گوري را لمس كنم

 

 

به تو نگاه ميكنم شايد نگاه من در چشمان تو غرق شود

                        بي هيچ قايقي

                                         پارويي

                                              يا تخته پاره اي


به تو نگاه ميكنم

            تا خود را در سياهي چشمانت غرق سازم




+ نوشته شده در  88/07/16ساعت   توسط   | 

ملاح خیابان‌ها


اگر اندکي پايين تر بود آسمان

مثل ديگر شاعران
آرزو نمي کردم که چيزي برآن بنويسم
مي بريدم و
پيش بند پرنده هايش مي کردم.

اگر اين رودها ادامه نمي يافتند
به خيالشان ته دنيا را ببينند
بر ساحل نمي شنستم
( مثل پرنده ها، قايق ها)
و به شور ابد
نمي انديشيدم،
تقطيرش مي کردم
در قلمم مي ريختم.

اگر اين قدر ماه
جدي نبود
که طي هزاران سال
حتا يک قدم به سمت خانۀ من بردارد
بر مي داشتم و
صافش مي کردم روي ميز
مي نوشتم: چه ارزش دارد زندگي
که اين همه چيز داشته باشي و بگذاري بميري.

حيف
هيچ کدام شان مال ما نيست
و چه قدر دوستت دارم زندگي!
که همين فرصت کوتاه را، به علاوۀ او

به من هديه کردي.


                        شمس لنگرودي - ملاح خيابان‌ها - 1386

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت   توسط   |